قسمت اول:
ساعت ۱۲ ظهر از خواب پا شدم
یعنی نگار بیدارم کرد
شب پروپزال خودم رو آماده کردم و ۶ صبح خوابیده بودم
ساعت ۱ با سرویس رفتم دانشگاه. وقتی رسیدم نهار روز فروش نمیشد. غذا هم استانبولی بودم و چنگی به دل نمیزد. به اصرار هم اتاقی لقمه ای از غذای او رو خوردم
اومدم دانشگده و اول نمازم رو خوندم
طبقه ۴ منتظر بودم که نگار بیاد پیشم. میخواست چند تا پی دی اف بخونه و مقاله و…….
ساعت نزدیک ۳ هست موبایلم زنگ میخوره. از صدای سوت فرهاد میفهم نگاره ادامه ی نوشته
حدود یک ماه پیش سری به شاه گلی زدیم. به محض ورود تابلویی که روی سنگ تاریخچه و توضیحاتی در مورد بنای شاه گلی داده شده بود به چشم میخورد. وقتی متن را خواندم اشتباه واضحی از سوی شهرداری تبریز به چشم میخورد که امیدوارم عمدی نبوده باشد و آن مربوط به نام شاه گلی است. به عکس زیر توجه کنید:

در توضیح عکس باید بگویم که در عکس ادعا شده که کلمه شاه در شاه گلی به عنوان پیشوند بوده و همانند کلماتی مانند شاه کلید و شاه ماهی اشاره به بزرگی استخر دارد که تحلیل کاملا اشتباهی است. همه میدانیم در زبان ترکی اصلا پیشوند وجود ندارد و تمام کلمات و حروف اضافه به صورت پسوند به کلمات اضافه میشوند و در اینجا نیز شاه به عنوان مضاف میباشد و به عنوان ترجمه میتوان گفت شاه گلی یعنی استخر شاه نه استخر بزرگ.
در پایان برای دیدن تاریخچه این عمارت باشکوه به عکس زیر توجه کنید:

ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد… این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانهاست! آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود… پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند! پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟ رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟ پسر حیران و گیج جواب داد: پدر! تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟! چطور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟ پدر گفت: پسرم! از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد… در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم، الآن موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت! توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراعات بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری، او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
آخرين نظرات