بایگانی

بایگانی 21 اکتبر 2009

دیگر قابل تحمل نیست!

۲۹ مهر ۱۳۸۸ ۱۱ دیدگاه

قسمت اول:
ساعت ۱۲ ظهر از خواب پا شدم
یعنی نگار بیدارم کرد
شب پروپزال خودم رو آماده کردم و ۶ صبح خوابیده بودم
ساعت ۱ با سرویس رفتم دانشگاه. وقتی رسیدم نهار روز فروش نمیشد. غذا هم استانبولی بودم و چنگی به دل نمیزد. به اصرار هم اتاقی لقمه ای از غذای او رو خوردم
اومدم دانشگده و اول نمازم رو خوندم
طبقه ۴ منتظر بودم که نگار بیاد پیشم. میخواست چند تا پی دی اف بخونه و مقاله و…….
ساعت نزدیک ۳ هست موبایلم زنگ میخوره. از صدای سوت فرهاد میفهم نگاره ادامه ی نوشته