همین جوری وصف حال
دگر باره بشوریدم٬ بدان سانم به جـان تو
که هر بنـدی که بر بنـدی بدرّانـم به جـان تو
چو چرخم من چو ماهم من چو شمعم من ز تاب تو
همه عقلم، همه عشقم، همه جانم به جان تو
نشـاط من ز کار تو ٬خمار من ز خـار تو
بهر سو رو بگردانی٬بگردانم به جان تو
غلط گفتم٬ غلط گفتن در این حالت عجب نبود
که این دم جام را از می نمی دانم به جان تو
من آن دیوانه بندم که دیوان را همی بندم
منِ دیـوانه دیـوان را سلیـمانم به جـان تو
به غیر عشق هر صورت که آن سر بر زند از دل
ز صحن دل همین ساعت برون رانم به جان تو
ز عشق شمس تبریزی٬ ز بیداری و شب خیزی
مثال ذرّه ای گـردان ٬ پریشـانم به جان تو
پی نوشت: این شعر رو با صدای داش شهرام ناظری گوش میدادم که دیدم حسابی وصف حاله اینه که گفتم بزارم اینجا.
شعر هم که از مولاناست تابلوه
دسته هابغض های خیس من, نیسگیللریم
هر روز بیشتر از دیروز
تا نداره …
این شعر + یاد آوری خاطرات + شب قدر + طعنه های نزدیک تربن دوستان = گذر یه شب دیگه ، از این غم های بی رحم
عالی بود
میبینم که وصف حال خیلی هاستش انگاری
مهندس تو ول کن این شهرام ، تیراختور و دایییییی و …..نیستی ها!!
بارین خوش گلمیسن

نه عجب؟
کاسیب لاریدا یوخلامیسان؟
ایسترم بیلوی
بازم یه شب قدر دیگه و من لبریز!