بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘بغض های خیس من’

عکاسی یا عکسازی

۲ خرداد ۱۳۸۹ ساری گلین ۵ دیدگاه

قدیما هر عکسی رو میدیدم باور میکردم اما از وقتی با کامپیوتر و فوتوشاپ و هزارتا برنامه دیگه که روی عکسها کار میکنند, آشنا شدم دیگه هیچ عکسی رو باور ندارم مگه اینکه خودم گرفته باشم.
هر روز عکسهای زیادی از طریق ایمیل و شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و … به اشتراک گذاشته میشه. اما کدامیک از آنها عکاسی شده و کدامیک عکسازی شده!
خلاصه عکسهایی رو دوست دارم که همونجور که از دوربین گرفته شده نمایش داده بشه.

استاد راهنمای باحال

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساری گلین ۵ دیدگاه

استاد راهنمای من آدم باحالیه میدونید چرا؟

  1. به روزه
  2. به جای ویندوز روی کامپیوترش اوبونتو نصبه
  3. چت کردن بلده و همیشه تو جیمیل آنلاینه و در نتیجه هر لحظه میتونه خفتتو بگیره و بگه برای پروژه پایانی چیکار کردی!!!
  4. الانم مالزیه و با ایمیل و چت خفتمو میگیره تا هر چه سریعتر از پایان نامه ام مقاله بکشم بیرون
  5. تو  کلاس درس میگفت: من فقط قلقلکتون میدم خواستین بخندین نخواستین هم نخندین اینش به خودتون مربوطه
  6. مباحث درسی روی سایت یادگیری الکترونیکش میزاشت و سر کلاس هم به جای درس دادن حالت سوال جواب داشت. البته اگه کسی نمیخوند و سوالی هم برایش پیش نمی آمد یعنی اینکه نخواسته بوده بخنده)نکته قبلی رو دوباره بخونید(
  7. وقتی کلاس تموم میشد یه بشکن میزد و میگفت بریم
  8. یه بار آخر کلاس موبایلش زنگ زد و یه هو دیدیم صدا آهنگی تو مایه های سوت بلبلی میزنه. اول با عشق به آهنگه گوش کرده و گفت این آهنگ فلان فیلمه)البته خارجکی بود(
  9. استاد یار بود اما وقتی اسمشو توی Scopus جستجو میکنی میبینی رتبه اش)h index( بیشتر از همه فول پروفسورهای دانشکده  که فرت و فرت مقاله کنفراسی میدن که اندازه یک مقاله ژورنالی ارزش نداره!!! در ضمن  h index استادم الان ۴ هست.
  10. ذهنم فعلا یاری نمیکنه اما اگه فکر میکنی استاد تو هم باحاله میتونی اینجا بنویسی چرا
  11. جدیدا کاشف به عمل اومده که تو سایت Researcherid دارای  h-index 5 هستند.

بانک پیشرو در ارائه خدمات نوین بانکی

۱۷ فروردین ۱۳۸۹ ساری گلین بدون دیدگاه

امروز رفته بودم بانک صادرات چکی رو نقد کنم گفتم یه پرینتی از حساب پس انداز سپهرم رو هم روی دفترچه چاپ کنیم ببینم پولی که چهار ماه براش کار کرده بودم رو چه جوری تو یه ماه خرج کردم!!!!! کارمند بانک وقتی پرینت کرد متوجه شدم هرچی از کارت خوان های مغازه ها خرید کرده ام رو یه جا پرینت کرده. یعنی اگر ۱ میلیون خرید کرده بودم تو یه ردیف نوشته یه میلیون بدهکار شده همین.
گفتم بیام تو اینترنت تو سایتش ثبت نام کنم صورت حساب ریز رو ببینم. اومدم ثبت نام کنم، فرم رو که پر کردم با این پیغام مواجه شدم:

کاربر محترم ،

لطفا نام و نام خوانوادگی و مشخصات حساب خود را در صفحه ورود به سیستم به دقت وارد نمایید.
چنانچه از صحت اطلاعات وارد شده اطمینان دارید ، اطلاعات حساب شما ، هنوز در سیستم جهت مشاهده شما عملیاتی نشده است.
خواهشمند است مجددا تلاش نمایید.

با تشکر.

حالا یه نفر برای من اینو ترجمه کنه. آیا ثبت نام من درست انجام شده یا موقع ارسال فرم اشکالی پیش امده؟ اگر درست انجام شده چرا پیغامی مبنی بر انجام موفق دیده نمیشود؟ اگر اطلاعات در دست بررسی توسط اپراتورهای سایت است پس جمله اخر که میگه مجددا تلاش کنید دیگه چه صیغه ایه؟
کلا حکایت بانک های ما و بانکداری الکترونیکی حکایتی غریبی است نازنین.
بعد از اینکه تابستون عقد کردیم گفتم بریم دنبال این وام ازدواج بلکه بتونیم باهاش یه سوراخ سمبه ای از مخارج رو پر کنیم. خلاصه رفتیم تو سایت بانک مرکزی ثبت نام کردیم و طق شرایط بانک مرکزی بابام که حساب جاری تو اون شعبه مد نظر ما داشت میتونست ضامن بشه تا رفتیم و کلی مدارک کپی کن و ….. رییس بانک گفت بخشنامه اومده به غیر از کارمند ضامن قبول نکنید. چرا آخه؟ چون بعضی ها سر موید قسط رو نمیدن و …. حالا یکی نیست بگه فلانی هزار و خورده ای میلیارد تومن وام میگیره اما پس نمیده کسی دنبال ضامن هاش نیست اما برای دو میلیون ناقابل که ماهی ۵۰ تومن هم قسطش هست باید پیش یه نفر دیگه منت کشی کنی!
خلاصه اون سری ثبت نام بدلیل نداشتن ضامن پرید. دوباره ثبت نام کردیم و ضامن هم پیدا کردیم حالا رفتیم یه شعبه دیگه که رییس تسهیلات اونجا چنان کفری ازم درآورد که پشیمان شدم از درخواست وام. همه مدارک را آماده کردیم و کلی فرم های مزخرف پر کردیم آخرش وقتی همه مدارک رو ۵ فروردین بردیم پیشش میگه ببرین بعد ۱۴ ام بیارید. چنان برخوردی با آدم میکنند انگار از جیب خودشون میخوان وامه رو بدن. هنوزم که هنوز خبری از وامه نیست و فکر نمیکنم بدردمان هم بخوره خلاصه روزگار غریبی است نازنین

خانوم لطفا عقب بشینید!

۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ساری گلین ۶ دیدگاه

سوار اتوبوس های بخش خصوصی هستم. راننده سوار میشود و به مسافرا نگاه میکنه و محترمانه میگه: خانوم لطفا عقب بشینید. سرم رو برمیگردونم، خانمی در آخرین ردیف قسمت آقایان نشسته است و مشغول بازی با موبایلش هست. انگار متوجه حرف راننده نشده. راننده دوباره میگوید حاج خانم بفرمایید قسمت خودتون. خانومه تازه متوجه شده که راننده با اونه.
سرش رو بلند میکنه و میگه چه اشکالی داره؟
راننده میگه:اگه اشکال نداشت اون میله رو اونجا نمیگذاشتن اگه جا نیست با ماشین بعدی بیا
برمیگردم. نفهمیدم خانومه رفت عقب یا پیاده شد.
راننده با خودش حرف میزنه:
اشکالش اینه که اگه تو رو ببینه منو ۳۰ هزار تومن جریمه میکنه

به کجا چنین شتابان…

۲ اسفند ۱۳۸۸ ساری گلین ۶ دیدگاه

سلام
۱-ده دوازده روزی میشه که لپتاپم استاد شده یعنی ال سی دی اش میگن خرابه و ۱۵۰ هزار تومان ناقابل برایم خرج داشته، شاید امروز بتونم تحویلش بگیرم
۲-حدود دو ماهی هم هست که ساری گلین صبح زود پا میشه میره سر کار و روزی ۱۰-۱۲ ساعت کار و خستگی و شب دیر برمیگرده و میخوابه و صبح دوباره روز از نو….
۳- از یک ماه پیش هم کار روی پروژه پایانی متوقف شده و از وقتی لپتاپ خراب شده هم که کلا تعطیل شده ام
۴- اکثر خوانندگان وبلاگم دنبال کارشناسی ارشد و کنکور و …. هستند متاسفانه به دلیل دوری از جو کنکور و مشغله کاری قادر به جوابگویی به کامنت ها نیستم از همینجا معذرت خواهی میکنم.
در آخر یک مثل ترکی داریم میگه:
قیسمت دن آرتیخ یوخدو
[ترجمه فارسی] بیش از قسمت چیزی نصیب آدم نمیشه
نتیجه اخلاقی هم اینکه حواسمان باشه زیادی شتابان نباشیم
در مورد قسمت هم من اعتقاد دارم با تمام وجود. شاید در فرصتی دیگر در موردش حرف بزنم
فعلا برم صبحانه با نگارم و بدو بدو سر کار
شاد و خرم باشید

ترافیک را چه به باران؟

۵ بهمن ۱۳۸۸ ساری گلین ۶ دیدگاه

چند روزی هست که احساس میکنم مدت زمان وقتم که هر روز تو ترافیک تلف میشه بیشتر شده. قبلا برای رفتن به سر کار ۱ ساعت تو ترافیک بودم و برگشت هم همینطور یعنی ۲ ساعت از روزم رو تو ترافیک تلف میکنم اما چند روزه که ۳ ساعت هم بیشتر شده. میگن روزهای یکشنبه ترافیک تهران سنگین تره حالا چرا نمیدونم…..

امروز هم که بارون بارید خدا شکر هوا عالی بود اما بعد از یکسال ونیم زندگی تو تهران هنوز نفهمیدم چرا وقتی دو قطره بارون میاد چرا ترافیک وحشتناک میشه. چه دخلی داره؟ مگه جایی سیل جاری میشه؟ لغزندگی و اینها هم فکر نمیکنم تاثیر داشته باشه!!!! ترافیک وحشتناک یعنی قفل شدن تمام مسیرها آن هم به یکباره

اگر ایده ای دارید بگید…..

راستی من از وقتهایی که تو ترافیک تلف میشه برای مرور جی برگهام استفاده میکنم یا صبح ها تو اوتوبوس میخوابم.

اوموت(Umut)

۲۲ دی ۱۳۸۸ ساری گلین ۸ دیدگاه

umutدیشب دیدن فیلمی ترکی را شروع کردم  اما دیشب نتواستم تمامش کنم اما حالا که مینویسم دیدنش را به شما هم توصیه میکنم.

سراسر احساس بود و اشکم را سرازیر کرد. ییلماز از سفری دور برمیگردد و بر بالین سونا همسر بیمارش حاضر میشود. سونا قادر به حرکت اعضای بدنش نیست. ییلماز او را به حمام میبرد و کاسه کاسه آب میریزد و با عشق انگار او را غسل میدهد. سونا نیمه شب در حالی که سعی میکند دست ییلماز را بگیرد، او را تنها میگذارد. در صحنه ای که ییلماز سونا را به خاک می سپارد تا زین پس آرامگه او باشد نمیتوانی اشک نریزی! شاید هم من زیادی احساساتی شده باشم اما اگر عاشقی……
امیدوارم در زندگی آن را صحنه را نبینم… هرگز
خدایا جان من را قبل نگارم بگیر
اما درام فیلم بعد از ترک سونا شروع میشود.
اوموت(به زبان ترکی یعنی امید) نام پسر ییلماز هست. وقتی اوموت از هوش میرود متوجه میشوند بیماری خونی دارد و باید پیوند مغز استخوان انجام گیرد اما از نظر پزشکی نه ییلماز و نه اطرافیان ییلماز کسی نمیتواند به او مغز استخوان بدهد. کلی فرم و تو نوبت وایستادن تا کسی پیدا شود که…….
اما ییلماز میشنود که میتوان شخصی را پیدا کرد که در ازای ۴۰۰ هزار یورو خارج از نوبت پیوند مغز استخوان انجام گیرد اما ییلماز این پول را ندارد.
در آن سوی شهر فردی زندگی میکند که هر چه خواسته بدست آورده و اگر از کسی چیزی خواسته و او نداده جانش را  گرفته اما حالا نمیداند چگونه جان پسرش را از عزرائیل بگیرد. پسرش در تخت خوابیده اما برای زندگی………..
یکی پول دارد و نمیتواند جان پسرش را نجات دهد آن یکی ندارد و او هم نمیتواند نجات دهد.
آسلان اوغلو از ییلماز خواسته ای دارد. او حاضر است تمام مخارج و هزینه های درمان اوموت را بپردازد و حتی او را وارث خود اعلام کند اما در عوض ییلماز یکی از اعضای بدنش را به پسر او بدهد.
سکانسهای رویارویی این دو پدر دیدنی است. هر دو محتاجند یکی در نداری و آن یکی در غنا.
ییلماز وقتی میشوند برای درمان پسر خودش و پسر او باید مهمترین عضو بدنش یعنی قلبش را بدهد، دنیا در چشمش تار میگردد. قلب او و مرگش میتواند به دو فرد دیگر زندگی بخشد.
ییلماز باید تصمیم بگیرد….
ییلماز در تردید هست. از طرفی متوجه میشود دختری همنام نگار من عاشقش هست.
اما با همه این احوال میخواهد زندگی اش را برای زندگی فرزندش تقدیم کند.
شاید من و شما هم بگوییم من هم بودم همین کار را میکردم. اما در مقام حرف خیلی آسان است اما در عمل چی؟
کارگردان فیلم به خوبی از همه تمامی عناصر عشق استفاده کرده است.
عشق به یار
عشق به فرزند
در این فیلم پیرمردی را نشان میدهد که تصمیم به خودکشی گرفته است. چون در ایام پیری فرزندانش او را رها کرده اند و او بی کس است.
زمانی که در هتل آپارتمانی که زندگی میکند میخواهد خودش را دار بزند در اتاق زده میشود. پیرزنی با دو حلقه وارد میشود….
سر انجام ییلماز در کنار سونا خاک را ارامگه خود قرار میدهد تا اوموت طعم زندگی را بچشد.
ایا همان قدر که پدر و مادر ها عاشق ما هستند ما نیز انها را دوست داریم؟ آیا حاضریم برای پدرمان قلبمان را بدهیم؟ برای فرزندمان چی؟
انتخابهای سختی است و خدا در این سختی ما را می آزماید.