صبحها وقتی از روی پل عابر عبور میکنم همیشه بچههایی را میبینم که دستمال کاغذی جیبی میفروشند یا بهعبارت بهتر میخواهند به زور بفروشند. از هشت ماه پیش که در مکان فعلیام ساکن هستم، تقریباً همیشه آنها را دیدهام. دو پسر و یه دختر ۷-۸ ساله. صبحها معمولاً خواب آلودهاند و به راحتی میتوان فهمید که آنها را به زور از خواب شیرین بیدار کردهاند. هر بار خواستهام از آنها عکسی بگیرم بلافاصله پشیمان شدهام.
امروز سردی هوا محسوستر بود و هر دو پسر کت یکسانی به تن داشتند. همیشه با دیدن این بچهها به یاد فیلم میلیونر زاغهنشین میافتادم که عدهای این بچههای بیسرپرست رو بزرگ کرده و به نوعی برای کارهایی که سودشان را تأمین کند، تربیتشان میکنند. نمیدانم واقعاً دستمال می فروشند یا چیز دیگری.
انگار آن بچهها هر روز کشته میشوند. نمیدانم آیا در این شهر درندشت کسی نمیداند که چه کسانی این بچههای مظلوم را برای این کارهای سخیف سازماندهی میکنند؟ آیا این بچهها حق مدرسه رفتن ندارند؟ آیا حق بزرگ شدن بدون احساس حقارت را ندارند؟ آیا آنها آیندهای ندارند؟
امروز اتفاق جالبی برای من و نگار افتاد. براتون پیش اومده که سوار تاکسی بشین و غرغرهای راننده تاکسی و احیانا فحش هاشون رو نشنوین؟ ماجرا از این قرار بود که من و نگار میخواستیم از سر کار برگردیم خونه که به پست یه تاکسی پراید سبز رنگ افتادیم که اتفاقا فقط برای یه نفر جا داشت و به ما گفت که بیایین جلو بشین تا مقصد راهی نیست و… به نگار گفتم که بی خیال منتظر میشیم تاکسی بعدی بیاد. چون خسته بودیم نگار گفت اشکالی نداره بریم. من غرغر کنان سوار شدم و نگار کنارم دو نفری جلوی ماشین نشستیم. راننده صندلی کمی عقب داد تا راحتتر باشیم و از همون اول کلی زبون میریخت که آقا میخوای اصلا خودتون برونید؟ و از این حرفها. گفتم گیر عجب آدمی افتادیم.
تا سوار شدیم گفت مسافرین عزیز سلام. آب خنک، آبمیوه، رانی هر چی بخواین دارم. بطری آبشو راست میگفت کنار پای من بود. بعد جلوی ماشین یک جعبه آبنبات گذاشته بود ورداشت و به همه یکی یکی تعارف کرد. کسی برنداشت. راستش ترسیدم بردارم. بعد یارو گفت اسم این تاکسی هست تاکسی شوکولاتی. اینجا همه چی داریم. آهنگ مورد علاقه مسافر پخش میکنیم. آهنگ درخواستی ندارین؟ یههو من پروندم حبیب بذار. ریموت کنترل رو برداشت گفت شماره ۷۵۰!!!!! دیدم جلوی فرمان یه فلش دیگه هم داشت. گفتیم عجب!!!
کم کم که داشتیم میرفتیم یه دفتر صد برگ از جلوی داشبورد برداشت و داد به مسافرای پشت سرمون گفت لطفا تو صفحه سفید بنویسید. ۲۰ ساله که مسافرام مینویسند. لطفا اسم و شماره تلفنتون رو هم بنویسید. اگه دیدین یکی زنگ زده گفته تاکسی شوکولاتی ام جواب بدین. کم کم داشت جالب میشد. گفتم نکنه دوربین مخفی چیزی هستین؟ آخه یه زمانی تو برنامه مردم ایران سلام از شبکه دو چنین تاکسی بود که بحث های مختلفی مینداخت وسط و بعد یه دوربین هم کاشته بودن تو ماشین که فیلم میگرفت. گفت دوربین مخفی نشسته تو تاکسی ام اما الان دوربین مخفی نیست. گفتم برا چی اینکارو میکنید؟ گفت برای ثبت تو کتاب رکوردهای گینس!!!!! بعد توضیح داد که تا الان ۱۲۷۰دفتر پر کرده اند و ۷۰۰ تا دیگه میشه ۲۰۰۰ تا اون وقت میتونم ثبتش کنم.
دفتر بدست ما رسید و نگار شروع به نوشتن کرد. نوشت از اول روز شما اولین کسی هستید که دیدم خوش اخلاقه!!! روحیه همه عوض شده بود تو تاکسی. همه مون خستگی از تنمون رفته بود. گفتم چرا میخوایین تو گینس ثبت بشه؟ جواب جالبی داد.
گفت من نمیدونم شما تو چه صنفی کار میکنید اما دوست دارم در شما این حس رو به وجود بیاورم که با مشتری ات ارباب رجوع با همکارت با هر کسی سر و کار داری میتونی خوش اخلاق باشی و اخم نکنی.
خلاصه اگه سوار تاکسی شکلاتی شدین تعجب نکنین.
راستی چند تا از نوشته های بامزه مسافرا رو هم گفت. مثلا یکی نوشته بوده: شوکولات میدی ای ول، آهنگ میزای ای ول، پول کرایه رو هم نگیری میشه ای ول!!! یا یه آخوندی نوشته بود لعنت خدا بر کسی که در ماشین آهنگ های غیر مجاز میذاره و حرکات موزون انجام میده. یکی دیگه هم نوشته بوده این همه حال میدی و آبمیوه و اینا میترسم آخرش کرایه ۱۰ تومن بگیری کوفتمون بشه
پی نوشت: اگر به تجربیات بقیه هم علاقه مندید مطالب زیر از سایر وبلاگ نویسان رو مطالعه کنید:
تاکسی شکلاتی در وبلاگ “در اینترنت”
تاکسی شکلاتی در وبلاگ سینا مرد کوچک
شادمانی،هدیه ۱۱ساله راننده شکلاتی – مطلبی از روزنامه ایران در تاریخ ۸۹/۸/۱
از اول امسال با نگار تصمیم گرفتیم شیوه خورد و خوراکمون رو عوض کنیم و به قول بعضیا لایف استایلمون رو عوض کنیم. البته این تغییر در جهت کاهش وزن هست و الان هم که سه ماهه اجرا شده خوب بوده و طبق برنامه. در این راستا فست فود و چیپس و پفک(نخندید! مطمئنم شما هم میخورید) تعطیل شد و استفاده از سالادها و سبزیجات اضافه شده وخوردن غذاهای نشاسته ای مثل برنج حداقل شده(نهایتا ۵-۷ قاشق در وعده و ۲-۳ وعده در هفته).
یکی دیگه از چیزهایی که به خوردن اونها روی آوردیم زیتون و روغن زیتون هست. زیتون سیاه رو هم خیلی دوست داریم. اما دیروز تصادفا مطلبی در همشهری خوندم که نسبت به زیتون و روغن زیتون های تقلبی در بازار هشدار میداد(هم نمونه های خارجی و هم داخلی). همونجا خوندم که زیتون سبزها رو با سولفات آهن سیاه میکنند و کاملا هم رنگ سیاه به صورت یکنواخت در آن پخش شده در حالی که در حالت طبیعی بعضی ها سیاه تر و بعضی ها هم به بنفش و قرمز نزدیک ترند. خوب اینم از غذاهای سالم ما
پارسال بحث برنج های وارداتی از هند که دارای آرسنیک بالا بود منتشر شد و این مسئله هم کاملا تصادفی کشف شد.
میخواهیم قند و شکر مصرف نکنیم چون میدونیم که تولید اینها بهداشتی نیست اما از اون طرف عسل های موجود در بازار همگی یا از شکر تولید شده یا توسط زنبورهایی که به جای شهد گل از شکر تغذیه کرده اند. شیر میخری به جای شیر طیبعی و تازه از شیر خشک های وارداتی از چین که معلوم نیست آلوده به مواد سرطان زا باشد یا نباشد، تولید شده.
بهتره به این لیست میوه های وارداتی که اندازه های غیر متعارفی دارند و یا برای خوشرنگ شدنشان و براق بودن از پارافین و سایر مواد شیمیایی استفاده میشه اضافه کنیم.
حالم از تولید صنعتی و تولید در مقیاس بالا به هم میخوره. چیزی که تولید بالا با هزینه پائین و استفاده از مواد مصنوعی برای مواد غذایی رو تبدیل به فرهنگ کرده. حال سهم من و شما از برخورداری از مواد طبیعی چیست را خدا میداند.
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: “بله”.
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. “در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!” همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ” حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشی نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.”
پروفسور ادامه داد: “اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
…..
اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.”
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: ” خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله است، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! “
آخرين نظرات